با سلام داستان زندگی من ازجایی شروع شد ک نسبت ب همسرم حساسیت داشتم و بهش حس بد داشتم احساس میکردم ک باکسی رابطه داره اما  فهمیدم که با کسی هست و رابطه داره  حالا چیکار کنم؟ چه رفتاری انجام بدم؟

همش بخودم کلنجار میرفتم چندبار ازهمسرم پرسیدم ولی عصبی میشد جوابمو نمیداد واین باعث میشد کم توجه بشم وبهش غر بزنم ولی بعدش ازخداخاستم کمکم کنه ک اگ چیزی باشه خودش بهم نشون بده وهمینم شد ک یروز توی اینستا چت های همسرم رو با دختری دیدم ک انگار ازقبل ها میشناختش و طوری ابراز علاقه میکرد ک انگار معشوقشه وهمینطورم بود حالم خیلی بد شده بود کنترلمو ازدس دادم ک چرا کسیک من دوسش داشتم اینکارو بامن کرده و وقتی فهمید ک من متوجه شدم اولش عصبی شد ولی بعد ک گفتم میخام ترکش کنم نگذاشت و ب گریه کردنم افتاد وهرچه ازش پرسیدم چرا اینکارو کردی یا از زیرش در میرفت یا بهانه میوورد وخلاصه گفت ک اشتباه کردم من بخشیدمش بخاطر زندگیمون وعلاقمون وبهش توجهم زیادتر شد گذشت تا همین چندوقت پیش ک رفتارش وحرفاش متوجه شدم هنوزم باهاش رابطه داره حرفی نزدم وگفتم شاید خودش بهم بگه ک داستان چیه و هرچه صبر کردم دیدم ن خبری نیس تا اینک تصمیم گرفتم اول مثل یه دوست باهاش حرف بزنم تا اعتمادشو بدست بیارم وموفق هم شدم واین باعث شد ک همه چیزو بهم بگه بعله بهم گفت ک این دختر واز سال 83تا87باهاش بوده ومعشوقش بوده بقول خودش سرلجبازی و غدبازیشون ازهم جداشدن وبعداز این همه سال هنوز فراموشش نکرده وشایدم کرده باشه وبگفته همسرم تا اینک همین چندوقت توی اینستا دختره بهش پیام داده ویاده دوران قدیم عشقشون افتادن ودختره گفته ک من بخاطر تو این همه سال صبر کردم ولی تو ازدواج کردی من بیشترازاین نمیدونم چت هاشونو ک دیدم حرفای همسرم ک بهم گفته نبوده وشایدم بوده پاک کرده و درحالی ک ازمن ن اسمی برده ن گفته ک همسرم رو دوسش دارم وحاضر ب اینک زندگیم خراب بشه نیستم؛تا اینکه حرفاشو ک بهم میزد اخرش گفت ک توی دوراهیم نمیدونم چکارکنم وبمن گفت باید همایتم کنی هم تورو میخام هم اونو باوجود درک بالای من پیش خودش فکر کرده ک من این رو قبول میکنم ک بخاد یه زن دیگ ام بگیره این بی انسافیه درحق من ومن ب هیچ وجه راضی ب اینکار نیستم باوجود این همه حرف دلم بدجور شکست و فهمیدم ک واقعا عاشق اونه وفقط منو بقول خودش باتمام وجودش دوسداره من بهش گفتم حاضرم بخاطر علاقم ازت بگذرم ک ب عشقت برسی ولی ازت جدامیشم ولی قبول نکرد چون واقعا درکش برای من سخته راستش همسرم خودشم توی دوراهی بود ک چکار کنه   ولی من تصمیمو گرفتم کجدابشم  واین برام ن چندان سخته بلک ضربه بدی هم هس ولی همسرم ب گریه کردن برای من هم افتاد حتی ااینقدر حالش بد شد ک قلبش بدرد اومده بود وبهم میگفت نباید تنهام بزاری ودرکم کن ازپیشم نرو موندم ولی هرچقدر فکرشومیکنم یاد حرفایی ک بهم زد دلم میشکنه ک چکار باید بکنم ازیطرف بهم گفت دوستت دارم نمیتونم ازت 5دقیقه هم جدابشم وسعی میکنم فراموشش کنم ودرحالی ک این حرفارو بمن میزنه ب اون میگ عشقش بهش پاکه وهمیشگیه وقتی ام بهش میگم سکوت میکنه ومیگ خودمم نمیدونم چم شده وازطرفی هم اون دختر بهش گفت ک برامنم سخته بخام با همسرت همخونه بشم و وقتی شنیدم ازداج کردی ازت سرد شدم ودراخر من همش این حرفا توی ذهنم نمیدونم چیرو باور کنم ودرحال حاضر امدم منزل پدریم چون اونجا موندم حالمو بدتر میکنه وهوای خونه برام سنگین بود ومن میترسم بخاطر همسرم برم پیشش ولی بازم با اون درارتباط باشه و از اینک فکرش پیش اونه منو آزار میده همیشه فکر میکردم عشق واقعیش منم ولی اینطور نبود حالا نمیدونم ازهرلحاظ همه فکری توی سرم هس خواهش میکنم کمکم کنین حالا چیکار کنم؟ همسرم این روهم گفت کمکم کن تا فراموشش کنم ولی من اینطور فکر نمیکنم چون میدونم بازم طرفش میره ازبس فکرای ناجور کردم دیگ دارم ازبین میرم ممنون.