سلام..من یه دختر٢٣ساله هستم.

٨سال پیش عاشق پسری شدم که یه زمانی اصلا به ازدواج با اون فکر نمیکردم.البته زن داداشم گولم زدباهاش ازدواج کنم. دوران نامزدی فهمیدم نامزدم قبل ازدواج با من با خواهرم رابطه داشته. این حرفارو خواهرم بهم گفت واعتراف کرد در حالی که واسه جدا شدن دیرشده بود. من شدم زنش... ولی نتونستم ازش جدابشم چون خانواده من رو بحث طلاق خیلی حساسن. مهم آبروشون هست نه زندگی من. چند بار رفتم شکایت پیش خانوادم کلی کتک خوردم شاید ازش جدابشم ولی طلاق نداد. زندگی من داغونه. شاید خواهرم فراموش کرده باشه ولی شوهر من فراموش نکرده گذشته رو. وقتی همدیگرو میبینن من عصبی میشم دست خودم نیست.نمیتونم با خواهرم قطع رابطه کنم.سه بار باردارشدم هرسه بار هم سقط کردم.شما رودبه خدا بگین من چیکارکنم.؟ دارم دیوونه میشم. حتی رابطه درستی هم نداریم با هیچکس همه اش به فکرخودشه منم مجبورشدم برم خیانت کنم. زندگی من خیلی دردناکه. خیلی سخته.یه مدت رفتم دکتر واسم قرص تجویز کرد.ولی بازم حالم خوب نشد..من چیکار کنم؟ خسته شدم ازاین زندگی طلاقمم نمیده ازیه طرفم خانواده ام راضی نمیشن. جرات ندارم به خانواده ام ازگذشته شوهرم بگم.میترسم. زندگی برام سخت شده بارهاشده خواستم فرارکنم یا خودمو بکشم.من چجوری این  دوتاروتحمل کنم وقتی همدیگرومیبینن؟ممکنه وقتی با هم روبه رومیشن هردوشون یادگذشته اشون بیفتن؟؟؟توروقران کمکم کنید.دارم دیوونه میشم.