سلام  ممنون ازکانال و گروه مشاوره جمعی خوبتون من باشوهرم 8سال اختلاف سنی داریم و یک سال و نیمه که عروسی کردیم شوهرم برعکس من خیلی به پدرمادرش وابسته هست طوری که هرکاری که میخواد انجام بده باید از اونا اجازه بگیره و اگه اونا تایید کردن انجام میده اگه نه میذاره کنار حتی اگه خودشم بدونه که دارن اشتباه میگن.

 تا اینکه 4-5 ماه پیش پدرشوهرم فوت شدن.از اون موقع دیگه و ابستگیش به مادرش دوبرابر قبل شده.مادرشوهرم شبا میترسه تنها بخوابه و روی نوبت هرشب خونه ی یکی از ماها میخوابه چند شب پیش بعد از دو سه هفته که ما خونه‌ی مامانم دعوت بودیم عصر وقتی از سرکار اومد بهش گفتم پاشو بریم یه کم خرید کنیم البته خرید مواد غذایی اونم گفت مامانمم ببریمش بیرون منم واقعا دوست نداشتم که بیاد چون میخواد همه چیزو بفهمه خیلی از این خصلتش بدم میاد اول بهش گفتم نه البته غیر مستقیم ولی بعد دیدم ناراحت شد و گفت پس اینو داشته باش منم دست خودم نیست بخدا ازش میترسم گفتم خب من نمیدونم هرکاری که دوست داری انجام بده آخه از اون روز تا حالا که پدرشوهرم فوت کرده هر جایی که میخوایم بریم میگه باید ببریمش یا اگه مهمون داشته باشیم و مثلا همکاراش باشن وحتی غریب باشن میگه به مامانمم بگم بیاد خلاصه بردیمش وقتی داشتیم برمیگشتیم برادرشوهرم بهش زنگ زد که امشب کجا میری اونم گفت امشب احمد اینا اومدن ببرنم خونشون (احمد اسم شوهرمه) بعد شوهرم بهش گفت ما امشب میریم خونه مادر زنم و توهم بیا تا بریم گفت نه منو ببرخونه دخترم بردیمش اونجا بعد تاشوهرم اومد توماشین گفت از این وضع خیلی بدم میاد چند روز پیش خواهرم میگفت مامانم نشسته بوده گریه میکرده میگفته که چرا من هرشب باید یه جایی برم.....(البته براخیلی از کاراش که میخواد حرفشو به کرسی بنشوند گریه میکنه) بعد گفتم خب هرشب که نوبت ما بود مامیریم خونشون که اون نخواد بیاد بعد گفت که نوبتی نداریم و....شروع کرد به غرزدن ومنو بااشک چشم بردم خونه ی مامانم منم بهش گفتم توبرو پیش مامانت من همینجا تنها میخوابم و نمیترسم.میخوام تابچه دارنشدم تکلیفمو روشن کنم چون شوهرم خیلی به مادرش وابسته است...بخدا تاحالا هرچی گفته گفتم چشم. اصلا ما پنج ماه بود عروسی کرده بودیم که پدرمادرش 2ماه اومدن خونه ما زندگی کردن پیش ما ولی من حرفی نزدم احترامشونم داشتم هم پدرشوهرم از دیدن راضی بود و هم الان مادرشوهرم ولی آخه اینطوری که نمیشه ماازوقتی نامزد کردیم حدودا 3-4 سال میشه ولی حتی یه بار هم نشده که دونفری بریم بیرون مثلا سینما،پارک و.....و یه مورددیگه اینکه اصلا انگار دوست نداره توجمعی به جز فامیلای درجه یک خودش باشه هربارکه ما یه جایی مهمونی دعوتیم توفامیل من قبلش کلی باید التماس کنم که بیا بریم که بیشتر اوقات هم کار به دعوا و بحث کشیده میشه توروخدا کمکم کنید ممنون میشم.