با عرض سلام

8 ساله ازدواج کردم خودم 32 ساله وفوق لیسانس وشوهرم 30 ساله ولیسانس 

بااصرار شوهرم ازدواج کردیم وایشون عاشقانه به قول خودشون منو دوست داشتن و دارن ولی علاقه من به ایشون درطی زندگی شکل گرفت. تواین 8 سال هیچ وقت بخاطر خودمون دعوانکردیم همیشه دعواواختلاف ما بخاطردیگران خصوصا خانواده همسرم بوده شوهرم ازهرنظر عالی واهل هیچ گونه خلافی نیست و الحمدالله اهل کارو زندگی هستن من سه تا مشکل با ایشون دارم که ازتون کمک میخوام:

1- اول اینکه زیادی نامرتبن برخلاف من که سعی میکنم همیشه مرتب باشم ازنظر پوشش و خورد و خوراک و خلاصه همه چیز

2- دومین مشکل اینکه ما 7 سال با خانواده همسرم زندگی کردیم وانواع واقسام ظلم ها و بدی ها رو درحق من کردن وهمسرم هم این موضوع رو قبول داره اما الان بخاطر رفتار خوب خودم باخانواده ایشون رفتار آنها هم بهترشده ولی من نمیتونم رفتار گذشتشون رو فراموش کنم واین خودم وهمسرم رواذیت میکنه.

 3- وآخرین مشکل خانواده همسرم یک خانواده شلوغ وپرمشکل هستن وتمام مشکلات اونها زندگی ماروهم تحت الشعاع قرارداده وباوجود سه تابرادر مجرد بیشتر کارهای خانواده همسرم رو ایشون انجام میده وهمه این کارها هم پردردسر هستش و مادرایشون زیادی ازشوهرمن انتظاردارن باوجود اینکه پدرهمسرم جوان ودر قید حیاتن وبرادرهای ایشون بزرگ هستن ولی متاسفانه باوجود مستقل بودن ما اما هنوز تمام زحمت های خانواده ایشون رو همسرم متحمل میشه وخواهرومادرش درتمام مسائل زندگی ما نظر میدن ودخالت میکنن وبیشتراوقات هم همسرم نظرشون رومی پذیرن ومتاسفانه من نمیتونم چیزی بگم ومیترسم ناراحت شن واین مسائل بین من وهمسرم اختلاف ایجاد کرده. البته برادر ومادر خودم هم اهل دخالت هستن اما خوشبختانه شهر زندگی ما و اونها ازهم دور هست. مثال انتظارات خانواده همسرم:ساعت 11 شب خواهرشوهرم زنگ زده به شوهرم که ما میترسیم شما بیاین اینجا با وجود 4 تا مرد توخونه