سلام خدمت جناب حسین پور

من در سن 24سالگی عقد کردم اما به دلیل اینکه همسرم بسیار بدبین و بد دهن بود بعد از دو ماه ازش جدا شدم. هم اکنون 33سال دارم و  با فردی دیگر که 30سال داره دوران عقد رو به مدت دو سالو چند ماه سپری میکنیم. هردو داری کارشناسی ارشد هستیم. روزی که همسرم به خواستگاری من اومد سرباز بود حتی پس اندازی هم نداشت. پدر بنده قرار شد جهیزیه من رو بده و ما هیچ وسیله ای پای همسرم نذاشتیم. اما قرار شد عروسی رو اونها بعد از گذشت یک سال بگیرن. خانواده همسرم اصلا حمایتش نمیکنن من بهش میگم اگر پدرت حمایتت نکنه خب ما چطور بریم سر زندگیمون خب وقتی پدر من جهیزیه میده یعنی داره حمایت میکنه. همسرم میگه تو متوقع هستی. اونها برای عقد من خرید نکردن حتی من رو هم آرایشگاه نبردن. اون اوایل این مسائل اینقد برام مهم نبود اما زمانی داری اهمیت شد که خانواده همسرم از من  توقع کار در منزلشونو داشتن. البته چون دختر نداشتن این توقع دو چندان شده بود. به طوری که به عنوان مثال اگر کمکشون مرغ نمیشستم به اخم و ناراحتی با من برخورد میکردند اونها به شدت تمیز و مرتب بودن و گاها به من و همسرم گوشزد میکردن.  مادر شوهرم به من تاکید می کردن که جلوی اقوام ما تمیز و مرتب لباس بپوش البته من همیشه تمیز و مرتب بودم. و حرفا وحرکاتشون من رو بسیار ناراحت میکرد و من فقط در خودم میریختم. گاهی اوقات همسرم دلیل ناراحتی من رو جویا میشد و من بعد از اصرار همسرم قضیه رو میگفتم که این باعث اختلاف بین همه اعضای خانواده میشد. خانواده همسرم به کمک مرد به زن در خانه اعتقاد ندارن اما پدر شوهرم در منزل به مادر شوهرم کمک میکنه اما ناراحت هستن اگر همسرم کاری برای من انجام بده مثلا اگر من خونشون ظرف میشستم و همسرم میومد کمکم اونها ناراحت بودن و هستن و این ناراحتیو نشون میدن و از اونجاییکه من دختر حساسی هستم سریع توی خودم میرم چون همسرم نمیتونست به درستی مدیریت کنه یا با من دعوا میکرد یا با خانوادش. همسر من به شدت عصبی و بددهنه. از همون ابتدا سر این مسایل به من فحش میداد و داد میزد حالا تو اون لحظه هر جا بودیم تو خیابون خونه و ... . مثلا من بهش میگفتم اگه مادرت دوست داره مرتب باشم خب برام لباس بخره تا من بپوشم. برای من چیکار کردید و از این حرفا. و همه اینا باعث دعوا میشد. همسرم به سختی خونه اقوام من میاد و اگر هم با اصرار بیاد هر کس حرفی بزنه یاچ سوالی کنه که خوشش نیاد یا بپرسه عروسی چه موقع است چنان با کنایه جوابشو میده که طرف مقابل دیگه هیچ وقت باهاش روبرو نمیشه و ازش کناره میگیره. اگر از همسرم انتقادی بشه از طرف من فحش میده و به خانوادم بی احترامی میکنه و یا اگر کسی بهش حرفی بزنه که خوشش نیاد بعد مهمونی ما با هم دعوامون میشه چون فحش میده و بی احترامی میکنه. من خیلی از این برخوردا ناراحتم چون هم احترام همسرم از بین میره و هم از فامیل طرد خواهیم شد و هم اینه اگر بچه دار بشیم بچمون هم مثل همسرم عصبی و بددهن میشه همونطور که من الان دیگه عصبی شدم و داد میزنم. قرار گذاشتیم عروسی بگیریم ولی باید سر تمام مسائل دعوا کنیم یه بار میگه سفره عقد بچینیم البته به درخواست من یه بار میگه نه خب من هم با خانوادم در میون میذارم یهو میزنه زیر همه حرفاش هم من ضایع میشم هم خودش. سر خرید و همه مسایل عروسی دعوا داشتیم و داریم. البته من دو ساله سکوت کردم اما چون دیگه سکوت نمیکنم اون نمیتونه تحمل کنه و فحشم میده. در حال حاضر بیکاره البته به صورت حق التدریس تدریس میکنه اما واقعا نمیشه با حق التدریس زندگی کرد. از طرفی خانوادش و از طرف دیگه رفتارای خودش داغونم کرده الان موندم چیکار کنم از طرفی دلم برای پدر ومادرم میسوزه چون تلاششون برام کردن و جهیزیه خوبی برام آماده کردن که  خودش یه نوع کمک هست حتی پدرم میخواست برامون خودرو بخره اما من منصرفش کردم چون همسرم قدر نمیدونه و متوجه نیست و بهشون توهین میکنه ایا من میتونم با همچین آدمی ادامه بدم.آیا ازش جدا بشم نمیدونم چیکار کنم لطفا منو راهنمایی کنید