سلام خسته نباشید من از خیلی ازمشاورا کمک خواستم و براشون پیام ارسال کردم اماجوابی دریافت نکردم امیدوارم شما کمکم کنید. 

دختری هستم 19ساله و از دوران بچگی 7سال پیش من به پسرخالم علاقه مند شدم واین عشقی که تودقلب من جوونه زده یکی دوروزه نیست که بتونم ازش بگذرم.من خیلی خواستگار دارم یعنی ازدوم دبیرستان تا الان که خیلی تو این چندماه اخیر بیشتر هم شده.حدود 5سال پیش پسرخالم از علاقم نسبت به خودش باخبر شد و من هم متوجه شدم ایشونم بهم علاقمندن الان 26سالشونه وما تو یه شهر نیستیم. از 3سال پیش با هم ارتباط تلفنی داشتیم و حدود 1ساله که ایشون میخان بیان خواستگاری اما مادرمن راضی نمیشن واین وسط یه سری افراد هستن که از خالم برای مامانم حرف میارن ومادرمو نسبت به اونا بدبین کردن ودهمینجوردهم برای اونا خبر میبرن وبین دو خانواده زیاد رابطه ی جالبی نیست و من خیلی دارم اذیت میشم و خیلی هم همدیگرو دوسداریم حدودد5ماه پیش برام یه خواستگاری اومد که باب میل خانوادم بود منم برای اینکه دل مادرمو نشکنم قبول کردم و2ماه نامزد بودم وپا روی احساس خودم گذاشتمو التماسای پسرخالمو نادیده گرفتم که میگفت مریم تورو خدا بازندگیم اینجوری نکن من بدون تو میمیرم. تو این دوماه من خیلی عذاب کشیدم جوری بود که فقط جلو خانوادم تظاهر میکردم برای اینکه باور کنن که من پسرخالمو فراموش کردم خیلی از این اقاپسر چندشم میشد بعد2ماه از طرف خانواده پسرسر یه موضوع بیخود بهم زدن من از طرفی خوشحال شدم از طرفی ناراحت چون دل پسرخالمو شکسته بودم وحالا دل خودم شکسته بود خبر به گوش پسرخالم رسیدکه نامزدیم بهم خورده دوباره تلاششو شروع کرده که بیاد هرطورشده خواستگاری وچند باریم به برادربزرگم زنگ زده وبرادرم به ایشون گفته باید صبرایوب داشته باشی من خیلی دارم عذاب میکشم دلم میخادزودترتکلیفم مشخص بشه واینم بگم که من فرزند 5خانواده‌ام و همه عروس دامادشدن خیلی تنهام بابامم دوبارسکته کرده و نمیتونم با ایشونم درد دل کنم وتنها کسی که حرفمو میفهمه برادر بزرگمه که اونم کاری از دستش برنمیاد تورو خدابگین من چیکار کنم نمیتونم زندگی باکس دیگه رو قبول کنم راهنماییم کنین تو رو خدا از این عذاب کشیدن رهابشم ممنون